سوال

سلام دوستان احوال شما چه خبرا؟ خوب هستید؟

 کلاسهای انقلاب و تاریخ اسلام چند نفر گرفتند ؟ ترم بعد ارائه میشه یا نه؟ از نمره ها چه خبر؟ لطفا سریع جواب بدید

اعتماد به نفس

راهكارهایی برای كسب اعتماد به نفس
1.     اعتماد به نفسِ تزلزل ناپذیر نتیجه ایمان تزلزل ناپذیربه ارزشهایتان است.
2.     خوشبختی و اعتماد به نفس هنگامی به طور طبیعی ایجاد می شود كه شما احساس كنید در حال تبدیل شدن به بهترین انسانی هستید كه می توانید باشید.
 
 
d 

ادامه نوشته

بچگیا

                   

یاد اون روزای خوب بچگی

که توی ناودونامون آب می دوید

تاکه خورشید بامن و توقهر می کرد

توچشای خستمون خواب می دوید

 واسه گنجیشکای باغ همسایه

پاییزا دون می پاشیدیم من وتو

روی تخت ایوون مادر بزرگ

عکس قلیون می کشیدیم من وتو

تا صدای پای بابا می اومد

می دویدیم توی بارون مثه باد

با یه گردومی زدیم پرتوهوا

با یه قاچ هندونه می شدیم ما شاد

 غروبا که قهر بودیم کنج حیاط

کف صابونا چه خوب حباب می شد

تا یکی دوقطره بارون می اومد

سقف خونمون چه زود خراب می شد

دم ظهرا کارمون بود توحیاط

روی دیوارنشونه غلط زدن

تا بگیم کدوم یکی بلندتریم

تندوتند جرمی زدیم توخط زدن

اون شبای چله زیرکرسی ها

چیک چیک تخمه شکستن یادته

واسه اینکه مورچه ها سیربخورن

دردیگارو نبستن یادته؟

حالا دیگه واسمون فرق نداره

عمو نوروز توی بغچش چی داره

واسه ما وبچه های همسایه

شب عیدا چی زیرسرمی زاره

حالا دیگه تاتوی حیاط می ریم

مامانا می گن یواش صدا نده

بشینید آروم یه جا حرف نزنید

موج خندتون یهو هوا نره

بابا گفته که داداش مردی شده

دیگه زشته دنبالش قطاربشیم

دیگه حتی نمیشه یکی یکی

روشیار شونه هاش سواربشیم

گفته من دیگه دارم بزرگ میشم

نباید جلوش پام رو دراز کنم

باصدای گاری لبو فروش

بدوم پنجره هارو بازکنم 

حالا ممد پسر همسایمون

که شب عیدا می کردن کچلش

روشنک, دختربقال محل

که عروسک می گرفت توبغلش

یاسمن اون که می خواست مامان بشه

اون که نون خشکیده هارو نم می زد

خاله بازی که شروع می شد یهو

علی جرزن بازی رو بهم می زد

حالا دیگه همشون بزرگ شدن

هرکدوم سری کشیدن توسرا

همشو قد کشیدن آدم شدن

دیگه پیداشون نمیشه اینورا

دیگه اون بچه محلای قدیم

نمیان به شیشمون سنگ بزنن

وقتی که دعوا بشه لج بکنن

به گیسای بافتمون چنگ بزنن

حالا خوب می فهمم که چرا

موشموشک آسته میره آسته میاد

می دونم هرکی بخواد نون بخوره

صبح میره آخرشب خسته میاد

 دیگه حتی نمیشه باورشون

که باید چشاشون رو وابکنن

تا تکونشون میدی اخم میکنن

که می خوان دوباره لالا بکنن

حرفشون اینه که تا خواب بمونی

آدمای کوچه رو سیر می بینی

نه که آسمون باهات قهر می کنه

نه کسی رو دیگه دلگیر می بینی

اما من دوست ندارم بزرگ بشم

نمی خوام ازکوچمون فرار کنم

نمی خوام پشت سر بچگی یام

یه عالم حرفای بد قطارکنم 

که بگم اون روزا که بچه بودیم

هیچی اززندگی حالیمون نبود

جز حصیر کهنه ی تو پنجدری

هیچ چیزی به جای قالیمون نبود

با صدای تیک و تیک ساعتا

نمی خوام با کوچه ها خو بگیرم

نمی خوام سایه بشم کنج دیوار

که زیر خاطره هام بو بگیرم