در روزگاری كه هنوز بانك خون تشكیل نشده بود، دختر كوچكی بیمار شد و به طور اضطراری به انتقال خون نیاز پیدا كرد.پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهدپسرك لحظه ای تردید كرد، چشمانش لبریز اشك شد و سپس تصمیم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!"وقتی كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسید :"به من بگوئید كه كی می میرم ؟"فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد ،‌چرا پسرك پس از شنیدن پیشنهاد او لحظه ای تردید كرده است .برای آن پسر بچه فقط آن یك لحظه كافی بود كه تصمیم بگیرد جان خود را فدای خواهرش كند.كسی كه در فدا كردن خود برای دیگری تردید نمی كند همان كسی است كه بی گمان قدم هایش او را به پیش ، به سوی آینده ای روشن و به سوی خدا رهنمون می شوند.....