از حریم خراسان، عطر تغزّل می وزد؛ تغزّلی که سکوت امروز را به نغمه های طرب انگیز دیروز پیوند می زند و به رغم بعد زمان، به شنیدن این نجوا وا می دارد.

«اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما، نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده، گفتگوی من و تو چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من»

گویی وجود «حکیم»، خود سرّی از اسرار حیات است که در سپیده دمان نیشابور، دمیدن آغاز کرده است؛ آن هم در عصری که خرافات را علم و علم را بازی با الفاظ می دانستند. شمشیر «سلاجقه» بود و گستره های هموار و ناهموار زمین.

شمشیر «سلاجقه» بود و پای کوبی آن از ترکستان تا خراسان و عراق؛ گویی آسایش روزگار، ستاره ای است دست نایافتنی که رصد آن محال و مجال آرزویش محال تر بود!

... آن گاه، تن و روان حکیم در برزخی از صلح و جنگ، خوف و رجا و مهر و قهر، شروع به بالندگی کرد. تا به عقل و عشق، توأمان بپردازد؛ به توصیف جام جهان نمای دل آدمی.

گویی آدمی در نگاه حکیم، ستاره ای ست که شب متولّد می شود و سحر، در پرتو جمال جهان آرای خورشید، جان می سپارد؛ امّا جان سپردنی که مایه تحیّر حکیمان و عرفان ست.

گاه، حکمتِ ریشه دوانیده در عمق اندیشه اش، او را به تفکری وا می داشت که:

«در دایره ای کآمدن و رفتن ماست آن دانه بدایت، نه نهایت پیداست
کس می نزند، دمی در این عالم راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست»