از باغ ميبرند چراغانيت كنند تا كاج جشنهاي زمستانيت كنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار با اين بهانه كه بارانيت كنند
يوسف!به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار ميبرند كه زندانيت كنند
اي گل گمان نكن به شب جشن ميروي شايد به خاك مرده اي ارزانيت كنند
يك نقطه بيش فرق بين رحيم و رجيم نيست از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست گاهي بهانه ايست كه قربانيت كنند
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۲/۳۱ ساعت 18:37 توسط خانم عطایی
|
شايد كامپيوتر شايد ...